دست نوشته ها
توي كشوري پادشاهي زندگي ميكرد كه خيلي مغرور ولي عاقل بود. يه
روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند، ولي رو نگين انگشتر چيزي
ننوشته بود و خيلي ساده بود. شاه پرسيد: اين چرا اينقدر ساده است و چرا
چيزي روي آن نوشته نشده است؟ فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت: من اين
را آوردهام تا شما هر آن چه كه ميخواهيد روي آن بنويسيد. شاه
به فكر فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد و چه جملهاي به او
پند ميدهد؟ همه وزيران را صدا زد و گفت: وزيران من، هر جمله و هر حرف با
ارزشي كه بلد هستيد بگوييد. وزيران
هم هر آنچه بلد بودند گفتند؛ ولي شاه از هيچ كدام خوشش نيامد. دستور داد
كه بروند عالمان و حكيمان را از كل كشور جمع كنند و بياوند. وزيران
هم رفتند و آوردند. شاه جلسهاي گذاشت و به همه گفت كه "هر كسي بتواند
بهترين جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت". هر كسي به چيزي گفت. باز هم
شاه خوشش نيامد تا اين كه يه پير مردي به دربار آمد و گفت: با شاه كار
دارم. گفتند تو با شاه چه كاري داري؟ پير مرد گفت: برايش جملهاي آوردهام. همه
خنديدند و گفتند: تو و جملهاي؟ پير مرد تو داري ميميري، تو را چه به
جمله؟ خلاصه پير مرد با كلي التماس توانست آنها را راضي كند كه وارد دربار
شود. شاه گفت: تو چه جملهاي آوردهاي؟ پير مرد گفت: جمله من اينست: "هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست". شاه
به فكر رفت و خيلي از اين جمله استقبال كرد و جايزه را به پير مرد داد.
پير مرد در حال رفتن گفت: ديدي كه هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست؟ شاه خشمگين شد و گفت: چه گفتي؟ تو سر من كلاه گذاشتي. پير
مرد گفت: نه پسرم به نفع تو هم شد، چون تو بهترين جمله جهان را يافتي. پس
از اين حرف پير مرد رفت. شاه خيلي خوشحال بود كه بهترين جمله جهان را دارد
و دستور داد آن را روي انگشترش حك كنند. از
آن به بعد شاه هر اتفاقي كه برايش پيش ميآمد، ميگفت هر اتفاقي كه براي
ما ميافتد به نفع ماست تا جائي كه همه در دربار اين جمله را ياد گرفنه و
آن را ميگفتند كه "هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست" تا اينكه
يه روز پادشاه در حال پوست كندن سیبی بود كه ناگهان چاقو در رفت و دو تا
از انگشتان شاه را بريد و قطع كرد. شاه
ناراحت شد و دردمند. وزيرش به او گفت: هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست.
شاه عصباني شد و گفت: انگشت من قطع شده تو ميگوئي كه به نفع ما شده؟ به
زندانبان دستور داد تا وزير را به زندان بيندازد و تا او دستور نداده او
را در نياورند. چند
روزي گذشت. يك روز پادشاه به شكار رفت و در جنگل گم شد. تنهاي تنها بود.
ناگهان قبيلهاي به او حمله كردند و او را گرفتند و ميخواستند او را
بخورند. شاه را بستند و لباس از تن او در آوردند. اين قبيله يك سنتي
داشتند كه بايد فردي كه خورده ميشود، تمام بدنش سالم باشد؛ ولي پادشاه دو
تا انگشت نداشت... پس او را ول كردند تا برود. شاه
به دربار باز گشت و دستور داد كه وزير را از زندان در آورند. وزير آمد نزد
شاه و گفت: با من چه كار داري؟ شاه به وزير خنديد و گفت: اين جملهاي كه
گفتي "هر اتفاقی که ميافتد به نفع ماست" درست بود من نجات پيدا كردم، ولي
اين به نفع من شد. ولي تو در زندان شدي! اين چه نفعي است؟ شاه اين را گفت
و او را مسخره كرد. وزير
گفت: اتفاقاً به نفع من هم شد... شاه گفت: چطور؟ وزير گفت: شما هر كجا كه
ميرفتيد، من را هم با خود ميبرديد، ولي آنجا من نبودم. اگر ميبودم آنها
مرا ميخوردند؛ پس به نفع من هم بوده است. وزير اين را گفت و رفت. "هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست" اگر اين جمله را قبول داشته باشيد و آن را باور كنيد، ميفهميد كه چه ميگويم. من به اين جمله ايمان صد در صد دارم. مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج مي كنند 1) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی مستقیم. ۲) شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه : " اون پسر ثروتمندیه ، باهاش ازدواج کن" ، به این می گن تبلیغات. 7) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه ، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا. 9) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که بگین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، همسرتون پیداش میشه ، به این میگن منع ورود به بازار. یکی از دوستان صمیمی ام در تعطیلات پیش من آمده و چند روزی را در خانه ام مهمان بود. همزمان شوهرم به ماموریت رفت و متاسفانه پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود. این روزها، از صبح تا شب مشغول کار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم. دوستم با دیدن چهره استخوانی من، شوخی کرد و گفت: «عزیزم، زندگی تو رو که می بینم دیگه جرئت نمی کنم بچه دار بشم.» از حرف های دوستم بسیار تعجب کردم و پرسیدم: «عزیزم، چرا چنین احساسی داری؟» دوستم با همدردی به من گفت: «چون این روزها دیدم که هر روز از صبح تا شب مثل یه روبات کار می کنی. غذا می پزی، لباس می شوری، بچه رابه مدرسه و بیمارستان می بری، چه روز بارونی چه برفی کار یه مادر هیچ وقت تعطیل نمی شه. تو هم که شاغل هستی. دیدم که تا دل شب مشغول کارهای شرکت بودی. از قبل خیلی لاغرتر شدی و توی صورتت چین وچروک پیدا شده.» دوستم آهی کشید و باز گفت: «بهترین روزها برای یک زن در همین روزمرگی ها و کارهای فرعی به هدر میره. عزیزم، منو نگاه کن. چه برای کار چه برای مسافرت هیچ بار خاطری ندارم و زندگی آسانی دارم.» از حرف های دوستم بسیارخندیدم و گفتم: «درسته عزیزم اما همه چیز رو دیدی به جز خوشحالی من.»دوستم خندید و گفت: «خوشحالی؟ داری خود تو فریب می دهی؟» جواب دادم: نه و چند خاطره کوچک درباره پسرم براش تعریف کردم. گفتم: چند سال پیش که پسرم تازه وارد کودکستان شد، در ناهارخوری برای اولین بار بال مرغ سرخ کرده می خورد. خیلی خوشمزه بود و پسرم ازش خیلی خوشش اومد. اما فقط نصفش رو خورد و نصف دیگه رو در آستینش پنهان کرد. چون می خواست اونو به خونه بیاره تامنم مزه اش رو امتحان کنم. هنوز صحنه ای که او نصف بال مرغ رو از آستینش درآورد و با هیجان منو صدا کرد، تو ذهنم باقی مانده و هر بار با دیدن لکه زرد روغن روی آستینش دلم گرم می شه.» دوستم از حرف های من کمی سکوت کرد وانگار به خاطراتی دور فرو رفت. من ادامه دادم: پریروز، برای معالجه پسرم را به بیمارستان بردم. دکتر بهش گفت: پسرم گروه خونی تو با مادرت یکیه. پسرم پرسید: دکتر، پس اگر مادرم مریض بشه می تونه از خون من استفاده کنه،درسته؟ دکتر جواب داد: آره پسر باهوش. پسرم بی درنگ به من گفت: مامان خیالت راحت باشه اگه مریض بشی از خون من استفاده می کنی و زود خوب می شی.با شنیدن حرف های پسرم، آدم های اطرافم با غبطه به من نگاه کردند و گفتند: با همین بچه دوست داشتنی چه زندگی خوبی دارید. حرف هایم که تمام شد، دیدم صورت دوستم از اشک خیس شده است. به او گفتم: «ندیدی که در خستگی هم از سعادت و خوشحالی زندگی لذت می برم. تو نمی توانی عمیق ترین دلگرمی منو در روزهای عادی درک کنی. اما عزیزم باور کن که زندگی با بچه ها زندگی با بهترین عشق در دنیاست.» مردی بود منافق اما زنی مومن و متدین داشت. این زن تمام کارهایش را با“بسم الله” آغاز می کرد. شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می شدو سعی می کرد که او را از این عادت منصرف کند.روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نگه دارد. زن آن را گرفت و با گفتن ” بسم الله الرحمن الرحیم ” در پارچه ای پیچید و با ” بسم الله ” آن را در گوشه ای از خانه پنهان کرد ، شوهرش مخفیانه آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و ” بسم الله ” را بی ارزش جلوه دهد. سپس به مغازه ی خود برگشت. در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد . آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده کند. زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد ناگهان دید که همان کیسه ی طلا که پنهان کرده بود درون شکم اوست. آن را برداشت و با گفتن ” بسم الله ” در مکان اول خود گذاشت. شوهر به خانه آمد و کیسه ی زر را از زن طلب کرد. زن مومنه فورا با گفتن ” بسم الله ” از جای برخاست و کیسه ی زر را آورد. شوهرش خیلی تعجب کرد و سجده ی شکر الهی بجا آورد و از جمله ی مومنین و متقین گردید. (نظامی) محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم دوست خوبم ایمان وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . آغوش تو به غیرمن به روی هیچ کی وا نکن منو از این دلخوشی ها، آرامشم جدا نکن من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم واسه بودن کنارت ،تو به گو به هر کجا پر می کشم منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه دیدنت برای من تولد یک نفسه چشمای مهربون تو منو به آتیش می کشه نوازش دستای تو عادت ترکم نمی شه فقط تو آغوش خودم دغدغه ها تو جا بزار به پای عشق من بمون هیچ کس و جای من نیار مهرلباتو روی لب کسی نزن فقط به من بوسه بزن به روح وجسم و تن من
بر اثر كمبود حوصله طلاق مي دن
ولي نكته جالب اينه كه بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج مي كنند !!!! ؟؟؟؟؟؟؟
مردها سه تا آرزو دارن:
- اونقدر كه مامانشون مي گن خوش تيپ باشن!
- اونقدر كه بچه شون مي گن پولدار باشن!
و مهمتر از همه اينكه :
- اونقدر كه زنشون شك داره زن داشته باشن !!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
بيشتر مردان موفقيت شون رو مديون زن اولشون هستند و
زن دومشون رو مديون موفقيت شون !!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
مرد اولي: امان از دست اين زنها!؟ زنم تمام دارائيمو برداشت و رفت!
دومي: خوش به حالت! زن من تمام دارائي مو برداشت و نرفت !!!! ؟؟؟؟؟ ![]()
زن به شوهر: من احمق بودم كه باهات ازدواج كردم!
مرد: عزيزم چرا عصباني مي شي! خب من هم عاشقت بودم اينو نفهميدم !!!! ؟؟؟؟؟ ![]()
فرق پير دختر با پير پسر:
اولي موفق نشده ازدواج كنه
ولي دومي موفق شده ازدواج نكنه !!! ؟؟؟
يه ضرب المثل آموزنده هست كه مي گه:
مردن براي زني كه عاشقشي از زندگي باهاش آسون تره !!!!! ؟؟؟؟؟؟
مرد به زن: عزيزم ممنونم ازت! تو اعتقاد به دين رو به زندگيم آوردي!
چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا’ وجود نداره !!!!! ؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
زماني كه يك زن كه با مردي ازدواج مي كند انتظار دارد كه او تغيير كند ولي اينگونه نمي شود
زماني كه يك مرد با زني ازدواج مي كند مطمئن است كه آن زن تغيير نمي كند و اينگونه مي شود ![]()
يك زن در بحث حرف آخر را مي زند
بعد از آن، هر حرفي كه مرد بزند، شروع يك بحث جديد است ![]()
و خداوند زن را آفريد تا هيچ مردي به مرگ طبيعي نميرد (سوره سكته آيات حرص تا دق)![]()
قوانين طلائي همسرداري (براي مردان) :
قانون اول: بايد زني داشته باشيد كه در كارهاي خانه مثل آشپزي، تميزكاري، گردگيري و .... خوب باشد.
قانون دوم: بايد زني داشته باشيد كه موجبات سرگرمي و خنده و شادي شما را فراهم نمايد.
قانون سوم: بايد زني داشته باشيد مورد اعتماد و اطمينان و راستگو ...
قانون چهارم: بايد زني داشته باشيد كه از بودن با او لذت ببريد و باعث آرامش خاطر شما باشد
قانون پنجم: خيلي خيلي اهميت دارد كه اين چهار زن از وجود يكديگر بي خبر باشند !!! ![]()
زن به شوهرش ميگه: شوهر همسايه هر روز صبح كه ميخواد بره سر كار زنش رو ميبوسه! تو چرا اين كار رو نمي كني؟
شوهر ميگه: آخه من كه زنه رو خوب نمي شناسم!! ![]()
بچه از باباش ميپرسه: بابا، تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگي ميكنند يا باهم هستن؟
باباهه ميگه: بچه جون، اگه زنها با شوهراشون يكجا باشن كه آنجا ديگه بهشت نميشه !!! ![]()
مرد احساس را كشف كرد و زن عشق را،
مرد كار را كشف كرد و زن خانه داري را،
مرد پول را اختراع كرد و زن خريد را،
از آن زمان، مرد چيزهاي بسيار زيادي كشف و اختراع كرد، و زن همچنان در حال خريد است !!!
يك زن نگران آينده است تا زماني كه شوهر كند
يك مرد هرگز نگران آينده نيست تا زماني كه زن بگيرد
يك مرد موفق مرديست كه درآمدش بيشتر از مبلغي باشد كه زنش خرج مي كند
يك زن موفق زنيست كه بتواند چنين مردي را پيدا كند ![]()
براي اينكه با يك مرد شاد باشيد بايد او را كاملا درك كنيد و كمي دوست داشته باشيد
براي اينكه با يك زن شاد باشيد بايد او را كاملا دوست داشته باشيد و اصلا سعي نكنيد كه او را درك كنيد ![]()
مردان متاهل بيشتر از مردان مجرد عمر مي كنند در عوض مردان متاهل بيشتر آرزوي مرگ مي كنند. ![]()
برنده جايزه نوبل ادبيات در زمان تقديم جايزه خود به همسرش گفت:
اين جايزه را به همسر عزيزم تقديم مي كنم كه با نبودش باعث شد من بتونم اين كتاب را تمام كنم!![]()
3) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین ، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی تلفنی.
4) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش ، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین ، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین ، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین : " در هر حال ،من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این میگن روابط عمومی.
5) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه : "شما پسر ثروتمندی هستی ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری.
6) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه ، به این میگن پس زدگی توسط مشتری.
8) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که حرفی بزنین ، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا.
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر میشود و هرچه بیشتر ترا میشناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد
در قلب خود احساس میکنم که ناچارباید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهاییکه اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد ختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه بتو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای
لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو بشدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم
اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخون
روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .
فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟
او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟
مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :
مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد
عالم فروتن ...
گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود ٬ کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت :
این کاسه گندم من هستم ! ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت :
و این دانه گندم هم فلان عالم است !
و شروع کرد به تعریف از خود .
خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید . فرمود به او بگوئید :
آن یک دانه گندم هم خودش است ٬ من هیچ نیستم...
مشعل
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»
فرشتـه جواب داد:« می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!»
داستان دو سطل
دو سطل یکدیگر را در ته چاهی ملاقات کردند. یکی از انها بسیار عبوس و پژمرده دل بود ، به همین خاطر سطل دوم برای ابراز همدردی از او پرسید: ببینم چته ، چرا ناراحتی؟
سطل عبوس و دلگیر پاسخ میدهد: آنقدر منو ته چاه انداختند و بالا کشیدند که دیگر خسته شده ام.میدونی پر بودن اصلا برایم مهم نیست،همیشه خالی به اینجا برمیگردم.
سطل دومی خنده اش میگیرد و خنده کنان می گوید: تو چرا این طوری فکر میکنی؟ من همیشه خالی اینجا می آیم و پر بر می گردم. مطمئن هستم اگر تو هم مثل من فکر میکردی میتوانستی شادتر زندگی کنی.!
" آنتونی رابینز "
در دنیا هیچ چیز به خودی خود دارای معنی نیست بلکه احساسات ،رفتارها و واکنشهای ما نسبت به هر چیزی بستگی به نحو ادراک و تصور ما از آن چیز دارد.

به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."
مادر جواب داد برای اینکه من زن هستم.
او گفت: من نمی فهمم!مادرش اورا بغل کرد و گفت: تو هرگز نمی فهمی
بعد پسربچه از پدرش پرسید:چرا به نظر می آـید که مادر بی دلیل گریه می کند.
همه زنها بی دلیل گریه می کنند!این تمام چیزی بود که پدر می توانست بگوید.
پسربچه کم کم بزرگ و مرد شد.اما هنوز درشگفت بود که چرا زنها گریه می کنند؟
سرانجام او مکالمه ای با خدا انجام داد و وقتی خدا پشت خط آمد،او پرسید:
خدایا چرا زنها به آسانی گریه می کنند؟
خدا پاسخ داد:وقتی من زن را آفریدم،گفتم او باید خاص باشد
من شانه هایش را آنقدر قوی آفریدم تا بتواند وزن جهان را تحمل کند
و در عین حال شانه هایش را مهربان آفریدم تا آرامش بدهد.
من به او یک قدرت درونی دادم
تا وضع حمل و بی توجهی که بسیاری اوقات از جانب بچه هایش به او می شود را تحمل کند.
من به او سختی را دادم که به او اجازه می دهد وقتی که همه تسلیم شدند او ادامه بدهد
و از خانواده اش به هنگام بیماری و خستگی و بدون گله و شکایت مراقبت کند.
من به او حساسیت عشق به بچه هایش را در هر شرایطی حتی وقتی بچه اش او را به شدت آزار داده است ارزانی داشتم.
من به او قدرت تحمل اشتباهات همسرش را دادم و او را از دنده همسرش آفریدم تا قلبش را حفظ کند.
من به او عقل دادم تا بداند که یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند.
اما گاهی اوقات قدرتها و تصمیم گیری هایی را برای ماندن بدون تردید در کنار او امتحان می کند.
سرانجام اشک را برای ریختن به او دادم.
این مخصوص اوست تا هروقت که لازم شد از آن استفاده کند.
پسرم می بینی که زیبایی زن در لباسهایی که می پوشد
ودر شکلی که دارد یا به طریقی که موهایش را شانه می زند نیست.
زیبایی زن باید در چشمانش دیده شود.
چون دریچه ای است به سوی قلبش، جائیکه عشق سکونت دارد ....
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |



