تبليغاتX
دست نوشته ها

دست نوشته ها

مفهوم عشق

 

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود . 

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.

از خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….

دوستت دارم تا اخرین نفس عزیزم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/03/18ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط نیلوفر  | 

قصه عشق و عاشقي يك مرد جوان



من سرم توی کار خودم بود ...


 

بعد یه روز یه نفر رو دیدم ...



 

اون این شکلی بود !





ما اوقات خوبی با هم داشتیم ..



من یه کادو مثل این بهش دادم



وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!



ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم ..





و این وضع من توی اداره بود ..


 

وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند ..

 

و من اینجوری بهشون جواب می دادم ..



اما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه..



و من اینجوری بودم  ...



بعدش اینجوری شدم ...





احساس من اینجوری بود ..



بعد اینجوری شدم ...



بله .. آخرش به این حال و روز افتادم ...



پدر عاشقی بسوزه !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/19ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط نیلوفر  | 

دختر فداكار

همسرم نواز با صداي بلند گفت: تا كي مي خواي سر تو توي اون روزنامه فرو كني؟

ميشه بياي و به دختر جونت بگي غذا شو بخوره.

شوهر روزنامه رو به كناري انداخت و بسوي آنها رفت.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده مي آمد اشك در چشمهايش پر شده بود.

ظرفي پر از شير برنج در مقابلش قرار داشت.آوادختري زيبا و براي سن خود بسيار

 باهوش بود.

گلويم رو صاف كردم و ظرف را برداشتم و گفتم ، چرا چند تاقاشق گنده نمي خوري؟

فقط بخاطر بابا عزيزم .آوا كمي نرمش نشان داد و با پشت دست اشكهايش را پاك كرد

 و گفت:باشه بابا ،مي خورم،نه فقط چند قاشق ،همه شو ميخورم.ولي شما بايد ... آوا

مكث كرد:بابا ،اگر من تمام اين شير برنج رو بخورم ،هر چي خواستم بهم ميدي؟

دست كوچك دخترم رو كه بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم:قول ميدم. بعد باهاش

 دست دادم و تعهد كرد.

ناگهان مضطرب شدم.گفتم:آوا ،عزيزم،نبايد براي خريدن كامپيوتر يا يك چيز گران

 قيمت اصرار كني.

بابا از اينجور پولها نداره.باشه؟

نه بابا.من هيچ چيز گران قيمتي نمي خوام و با حالتي دردناك تمام شير برنج رو فرو داد.

در سكوت از همسرم و مادرم كه بچه رو وادار به خوردن چيزي كه دوست نداشت

 كرده بودن عصباني بودم.

وقتي غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشماش موج ميزد.

همه ما به او توجه كرده بوديم.آوا گفت:من ميخوام سر مو تيغ بندازم.همين يكشنبه.

تقاضاي او همين بود.

همسرم جيغ زد و گفت:وحشتناكه يك دختر بچه سرشو تيغ بندازه؟غير ممكنه .نه در

خانواده ما .ومادرم با صداي گوشخراشش گفت:فرهنگ ما با اين برنامه هاي

 تلويزيوني داره كاملا نابود ميشه.

گفتم:آوا ،عزيزم،چرا يك چيز ديگه نمي خواي؟ما از ديدن سر تيغ خورده تو

غمگين مي شيم.خواهشم مي كنم ،عزيزم،چرا سعي نمي كني احساس مارو بفهمي؟

سعي كردم از او خواهش كنم آوا گفت: بابا،ديدي كه خوردن اون شير برنج چقدر

براي من سخت بود.

آوا اشك  مي ريخت .شما بمن قول دادي تا هر چي مي خوام بهم بدي حالا مي خواي

 بزني زير قولت.

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم گفتم:مرد و قولش مادر و همسرم با هم فرياد

زدن كه مگر ديوانه شدي؟

نه اگر به قولي كه مي ديدم عمل نكنيم اون هيچوقت ياد نمي گيره به حرف خودش

 احترام بذاره.آوا آرزوي تو بر آورده ميشه.

آوا با سر تراشيده شده صورتي گرد و چشمهاي درشت زيبائي پيدا كرده بود.

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم ديدن دختر من با موي تراشيده در ميون

بقيه شاگردهاتماشائي بود آوا بسوي من برگشت و برايم دست تكان داد من هم دستي

 تكان دادم و لبخند زدم.درهمين لحظه پسري از يك اتومبيل بيرون آمد و با صداي بلند

آوا را صدا كرد و گفت:آوا صبر كن تا من بيام.

چيزي كه باعث حيرت من شد ديدن سر بدون موي آن پسر بود با خودم فكر كردم

پس موضوع اينه.

خانمي كه از آن اتومبيل بيرون آمده بود بدون آنكه خودش رو معرفي كنه گفت :دختر

 شما آواواقعاً فوق العاده ست و در ادامه گفت:پسري كه داره ميره پسر منه اون

سرطان خون داره.

زن مكث كرد تا صداي هق هق خودش رو خفه كنه در تمام ماه گذشته هريش

نتونست به مدرسه بياد بر اثر عوارض جانبي شيمي درماني تمام موهايش از دست داده.

نمي خواست به مدرسه برگرده آخه مي ترسيد هم كلاسي هاش بدون اينكه قصدي

داشته باشن مسخره ش كنن.

آوا هفته پيش اون رو ديد و بهش قول داد كه ترتيب مسئله اذيت كردن بچه ها رو

بده اما حتي فكرش هم نمي كردم كه اون موهاي زيباشو فداي پسر من كند.

آقا ،شما و همسرتون از بنده هاي محبوب خداوند هستين كه دختري با چنين روح

بزرگي دارين سر جام خشك شده بودم و شروع كردم به گريستن.فرشته كوچولوي

 من،توبمن درس دادي كه فهميدم عشق واقعي يعني چي.

خوشبخت ترين مردم در روي  اين كره خاكي كساني  نيست كه آنجور كه مي خوان

 زندگي مي كنن آنها كساني هستن كه خواسته هاي خودشون رو بخاطر كساني

كه دوستشون دارن تغيير ميدن .

به اين مسئله فكر كنين.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/11/28ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  | 

خدا را دوست دارم

 

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه با هر username كه باشم، من را

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه تا خودم نخواهم، مرا disconnect نمي‌كند.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه با يك delete هر چي را بخواهم پاك مي‌كند.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه اين همه friend برای من add می‌گند.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين همه wallpaper که update مي‌كند.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه، با اين كه خيلي بدم، من را log off نمي‌كند.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه همه چيز من را مي‌داند ولي send to all نمي‌كند.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه مي‌گذارد هر جايي كه مي‌خواهم invisible بروم.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه هميشه جزء friend هام مي‌ماند و من را delete و ignore نمي‌كند.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه هميشه اجازه، undo كردن را به من مي‌دهد.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه من را install كرده است.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه هيچ وقت به من پيغام the line is busy نمي‌دهد.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه اراده كنم، ON مي‌شود و من مي‌توانم باهاش حرف بزنم.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه دلش را مي‌شكنم، اما او باز من را مي‌بخشد و مرا shout down نمي‌كند.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه password اش را هيچ وقت يادم نمي‌رود، كافيه فقط به دلم سر بزنم.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه تلفنش هميشه آنتن مي‌دهد.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه شماره‌اش هميشه در شبكه موجود است.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه هيچ وقت پيغام no response نمي‌دهد.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه هرگز گوشي‌اش را خاموش نمي‌كند.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه هيچ وقت ويروسي نمي‌شود و هميشه سالم است.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه هيچوقت نيازي نيست براش BUZZ دهم.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه آهنگ حرف‌هاش هميشه من را آرام مي‌كند.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه نامه‌هاش چند كلمه‌اي بيشتر نيست، تازه spam هم تو كارش نيست.

خدا را دوست دارم، بخاطر اين كه وسط حرف زدن نمي‌گويد، وقت ندارم، بايد بروم يا دارم با كس ديگري حرف مي‌زنم.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه من را براي خودم مي‌خواهد، نه خودش.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه هميشه وقت دارد حرف‌هايم را بشنود.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه فقط وقت بي‌كاريش ياد من نمي‌افتد.

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه مي‌توانم از يكي ديگر پيشش گله كنم، بگويم كه ….

خدا را دوست دارم، به خاطر اين كه هميشه پيشم مي‌ماند و من را تنها نمي‌گذارد، دوست داشتنش ابدي است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/21ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط نیلوفر  | 

هر اتفاقي مي‌افتد به نفع ماست

توي كشوري پادشاهي زندگي مي‌كرد كه خيلي مغرور ولي عاقل بود.

يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند، ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود. شاه پرسيد: اين چرا اينقدر ساده است و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟ فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت: من اين را آورده‌ام تا شما هر آن چه كه مي‌خواهيد روي آن بنويسيد.

شاه به فكر فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد و چه جمله‌اي به او پند مي‌دهد؟ همه وزيران را صدا زد و گفت: وزيران من، هر جمله و هر حرف با ارزشي كه بلد هستيد بگوييد.

وزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتند؛ ولي شاه از هيچ كدام خوشش نيامد. دستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل كشور جمع كنند و بياوند.

وزيران هم رفتند و آوردند. شاه جلسه‌اي گذاشت و به همه گفت كه "هر كسي بتواند بهترين جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت". هر كسي به چيزي گفت. باز هم شاه خوشش نيامد تا اين كه يه پير مردي به دربار آمد و گفت: با شاه كار دارم. گفتند تو با شاه چه كاري داري؟ پير مرد گفت: برايش جمله‌اي آورده‌ام.

همه خنديدند و گفتند: تو و جمله‌اي؟ پير مرد تو داري مي‌ميري، تو را چه به جمله؟ خلاصه پير مرد با كلي التماس توانست آنها را راضي كند كه وارد دربار شود.

شاه گفت: تو چه جمله‌اي آورده‌اي؟ پير مرد گفت: جمله من اينست: "هر اتفاقي كه براي ما مي‌افتد به نفع ماست".

شاه به فكر رفت و خيلي از اين جمله استقبال كرد و جايزه را به پير مرد داد. پير مرد در حال رفتن گفت: ديدي كه هر اتفاقي كه مي‌افتد به نفع ماست؟

شاه خشمگين شد و گفت: چه گفتي؟ تو سر من كلاه گذاشتي.

پير مرد گفت: نه پسرم به نفع تو هم شد، چون تو بهترين جمله جهان را يافتي. پس از اين حرف پير مرد رفت. شاه خيلي خوشحال بود كه بهترين جمله جهان را دارد و دستور داد آن را روي انگشترش حك كنند.

از آن به بعد شاه هر اتفاقي كه برايش پيش مي‌آمد، مي‌گفت هر اتفاقي كه براي ما مي‌افتد به نفع ماست تا جائي كه همه در دربار اين جمله را ياد گرفنه و آن را مي‌گفتند كه "هر اتفاقي كه براي ما مي‌افتد به نفع ماست" تا اينكه يه روز پادشاه در حال پوست كندن سیبی بود كه ناگهان چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را بريد و قطع كرد.

شاه ناراحت شد و دردمند. وزيرش به او گفت: هر اتفاقي كه مي‌افتد به نفع ماست. شاه عصباني شد و گفت: انگشت من قطع شده تو مي‌گوئي كه به نفع ما شده؟ به زندانبان دستور داد تا وزير را به زندان بيندازد و تا او دستور نداده او را در نياورند.

چند روزي گذشت. يك روز پادشاه به شكار رفت و در جنگل گم شد. تنهاي تنها بود. ناگهان قبيله‌اي به او حمله كردند و او را گرفتند و مي‌خواستند او را بخورند. شاه را بستند و لباس از تن او در آوردند. اين قبيله يك سنتي داشتند كه بايد فردي كه خورده مي‌شود، تمام بدنش سالم باشد؛ ولي پادشاه دو تا انگشت نداشت... پس او را ول كردند تا برود.

شاه به دربار باز گشت و دستور داد كه وزير را از زندان در آورند. وزير آمد نزد شاه و گفت: با من چه كار داري؟ شاه به وزير خنديد و گفت: اين جمله‌اي كه گفتي "هر اتفاقی که مي‌افتد به نفع ماست" درست بود من نجات پيدا كردم، ولي اين به نفع من شد. ولي تو در زندان شدي! اين چه نفعي است؟ شاه اين را گفت و او را مسخره كرد.

وزير گفت: اتفاقاً به نفع من هم شد... شاه گفت: چطور؟ وزير گفت: شما هر كجا كه مي‌رفتيد، من را هم با خود مي‌برديد، ولي آنجا من نبودم. اگر مي‌بودم آنها مرا مي‌خوردند؛ پس به نفع من هم بوده است. وزير اين را گفت و رفت.

"هر اتفاقي كه مي‌افتد به نفع ماست" اگر اين جمله را قبول داشته باشيد و آن را باور كنيد، مي‌فهميد كه چه مي‌گويم. من به اين جمله ايمان صد در صد دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/24ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط نیلوفر  | 

جوك مردها و همسراشون

مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج مي كنند
بر اثر كمبود حوصله طلاق مي دن
ولي نكته جالب اينه كه بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج مي كنند !!!! ؟؟؟؟؟؟؟


مردها سه تا آرزو دارن
:
اونقدر كه مامانشون مي گن خوش تيپ باشن
!
اونقدر كه بچه شون مي گن پولدار باشن
!
و مهمتر از همه اينكه 
:
اونقدر كه زنشون شك داره زن داشته باشن !!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟

بيشتر مردان موفقيت شون رو مديون زن اولشون هستند و

زن دومشون رو مديون موفقيت شون !!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟

مرد اولي: امان از دست اين زنها!؟ زنم تمام دارائيمو برداشت و رفت
!
دومي: خوش به حالت! زن من تمام دارائي مو برداشت و نرفت !!!! ؟؟؟؟؟

زن به شوهر: من احمق بودم كه باهات ازدواج كردم
!
مرد: عزيزم چرا عصباني مي شي! خب من هم عاشقت بودم اينو نفهميدم !!!! ؟؟؟؟؟

فرق پير دختر با پير پسر
:
  
اولي موفق نشده ازدواج كنه

ولي دومي موفق شده ازدواج نكنه !!! ؟؟؟

يه ضرب المثل آموزنده هست كه مي گه
:
مردن براي زني كه عاشقشي از زندگي باهاش آسون تره !!!!! ؟؟؟؟؟؟

مرد به زن: عزيزم ممنونم ازت! تو اعتقاد به دين رو به زندگيم آوردي
!
چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا’ وجود نداره !!!!! ؟؟؟؟؟؟؟

زماني كه يك زن كه با مردي ازدواج مي كند انتظار دارد كه او تغيير كند ولي اينگونه نمي شود

زماني كه يك مرد با زني ازدواج مي كند مطمئن است كه آن زن تغيير نمي كند و اينگونه مي شود

يك زن در بحث حرف آخر را مي زند

بعد از آن، هر حرفي كه مرد بزند، شروع يك بحث جديد است

و خداوند زن را آفريد تا هيچ مردي به مرگ طبيعي نميرد (سوره سكته آيات حرص تا دق)

قوانين طلائي همسرداري (براي مردان) 
:
قانون اول: بايد زني داشته باشيد كه در كارهاي خانه مثل آشپزي، تميزكاري، گردگيري و .... خوب باشد
.
قانون دوم: بايد زني داشته باشيد كه موجبات سرگرمي و خنده و شادي شما را فراهم نمايد
.
قانون سوم: بايد زني داشته باشيد مورد اعتماد و اطمينان و راستگو
...
قانون چهارم: بايد زني داشته باشيد كه از بودن با او لذت ببريد و باعث آرامش خاطر شما باشد
 
قانون پنجم: خيلي خيلي اهميت دارد كه اين چهار زن از وجود يكديگر بي خبر باشند !!!

زن به شوهرش ميگه: شوهر همسايه هر روز صبح كه ميخواد بره سر كار زنش رو ميبوسه! تو چرا اين كار رو نمي كني؟

شوهر ميگه: آخه من كه زنه رو خوب نمي شناسم!!

بچه از باباش ميپرسه: بابا، تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگي ميكنند يا باهم هستن؟

باباهه ميگه: بچه جون، اگه زنها با شوهراشون يكجا باشن كه آنجا ديگه بهشت نميشه !!!

مرد احساس را كشف كرد و زن عشق را،

مرد كار را كشف كرد و زن خانه داري را،
مرد پول را اختراع كرد و زن خريد را،
از آن زمان، مرد چيزهاي بسيار زيادي كشف و اختراع كرد، و زن همچنان در حال خريد است  !!!

يك زن نگران آينده است تا زماني كه شوهر كند

يك مرد هرگز نگران آينده نيست تا زماني كه زن بگيرد
يك مرد موفق مرديست كه درآمدش بيشتر از مبلغي باشد كه زنش خرج مي كند
يك زن موفق زنيست كه بتواند چنين مردي را پيدا كند

براي اينكه با يك مرد شاد باشيد بايد او را كاملا درك كنيد و كمي دوست داشته باشيد

براي اينكه با يك زن شاد باشيد بايد او را كاملا دوست داشته باشيد و اصلا سعي نكنيد كه او را درك كنيد

مردان متاهل بيشتر از مردان مجرد عمر مي كنند در عوض مردان متاهل بيشتر آرزوي مرگ مي كنند.

برنده جايزه نوبل ادبيات در زمان تقديم جايزه خود به همسرش گفت

اين جايزه را به همسر عزيزم تقديم مي كنم كه با نبودش باعث شد من بتونم اين كتاب را تمام كنم
!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/03ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط نیلوفر  | 

زندگی با بهترین عشق در دنیا

 

یکی از دوستان صمیمی ام در تعطیلات پیش من آمده و چند روزی را در خانه ام مهمان بود. همزمان شوهرم به ماموریت رفت و متاسفانه پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود. این روزها، از صبح تا شب مشغول کار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم. دوستم با دیدن چهره استخوانی من، شوخی کرد و گفت: «عزیزم، زندگی تو رو که می بینم دیگه جرئت نمی کنم بچه دار بشم.» از حرف های دوستم بسیار تعجب کردم و پرسیدم: «عزیزم، چرا چنین احساسی داری؟» دوستم با همدردی به من گفت: «چون این روزها دیدم که هر روز از صبح تا شب مثل یه روبات کار می کنی. غذا می پزی، لباس می شوری، بچه رابه مدرسه و بیمارستان می بری، چه روز بارونی چه برفی کار یه مادر هیچ وقت تعطیل نمی شه. تو هم که شاغل هستی. دیدم که تا دل شب مشغول کارهای شرکت بودی. از قبل خیلی لاغرتر شدی و توی صورتت چین وچروک پیدا شده.» دوستم آهی کشید و باز گفت: «بهترین روزها برای یک زن در همین روزمرگی ها و کارهای فرعی به هدر میره. عزیزم، منو نگاه کن. چه برای کار چه برای مسافرت هیچ بار خاطری ندارم و زندگی آسانی دارم.» از حرف های دوستم بسیارخندیدم و گفتم: «درسته عزیزم اما همه چیز رو دیدی به جز خوشحالی من.»دوستم خندید و گفت: «خوشحالی؟ داری خود تو فریب می دهی؟» جواب دادم: نه و چند خاطره کوچک درباره پسرم براش تعریف کردم. گفتم: چند سال پیش که پسرم تازه وارد کودکستان شد، در ناهارخوری برای اولین بار بال مرغ سرخ کرده می خورد. خیلی خوشمزه بود و پسرم ازش خیلی خوشش اومد. اما فقط نصفش رو خورد و نصف دیگه رو در آستینش پنهان کرد. چون می خواست اونو به خونه بیاره تامنم مزه اش رو امتحان کنم. هنوز صحنه ای که او نصف بال مرغ رو از آستینش درآورد و با هیجان منو صدا کرد، تو ذهنم باقی مانده و هر بار با دیدن لکه زرد روغن روی آستینش دلم گرم می شه.» دوستم از حرف های من کمی سکوت کرد وانگار به خاطراتی دور فرو رفت. من ادامه دادم: پریروز، برای معالجه پسرم را به بیمارستان بردم. دکتر بهش گفت: پسرم گروه خونی تو با مادرت یکیه. پسرم پرسید: دکتر، پس اگر مادرم مریض بشه می تونه از خون من استفاده کنه،درسته؟ دکتر جواب داد: آره پسر باهوش. پسرم بی درنگ به من گفت: مامان خیالت راحت باشه اگه مریض بشی از خون من استفاده می کنی و زود خوب می شی.با شنیدن حرف های پسرم، آدم های اطرافم با غبطه به من نگاه کردند و گفتند: با همین بچه دوست داشتنی چه زندگی خوبی دارید. حرف هایم که تمام شد، دیدم صورت دوستم از اشک خیس شده است. به او گفتم: «ندیدی که در خستگی هم از سعادت و خوشحالی زندگی لذت می برم. تو نمی توانی عمیق ترین دلگرمی منو در روزهای عادی درک کنی. اما عزیزم باور کن که زندگی با بچه ها زندگی با بهترین عشق در دنیاست.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط نیلوفر  | 

معجزه بسم الله

مردی بود منافق اما زنی مومن و متدین داشت. این زن تمام کارهایش را با“بسم الله” آغاز می کرد. شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می شدو سعی می کرد که او را از این عادت منصرف کند.روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نگه دارد. 

زن آن را گرفت و با گفتن ” بسم الله الرحمن الرحیم ” در پارچه ای پیچید و با ” بسم الله ” آن را در گوشه ای از خانه پنهان کرد ، شوهرش مخفیانه  آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و ” بسم الله ” را بی ارزش جلوه دهد. سپس به مغازه ی خود برگشت.

در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد . آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده کند.

زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد ناگهان دید که همان کیسه ی طلا که پنهان کرده بود درون شکم اوست. آن را برداشت و با گفتن ” بسم الله ” در مکان اول خود گذاشت. شوهر به خانه آمد و کیسه ی زر را از زن طلب کرد. زن مومنه فورا با گفتن ” بسم الله ” از جای برخاست و کیسه ی زر را آورد. شوهرش خیلی تعجب کرد و سجده ی شکر الهی بجا آورد و از جمله ی مومنین و متقین گردید.


ماییم و نوای بی نوایی                بسم الله اگر حریف مایی

(نظامی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/09ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط نیلوفر  | 

متن جالب یك خط در میان

 

محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر میشود و هرچه بیشتر ترا میشناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد
در قلب خود احساس میکنم که ناچارباید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که


شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهاییکه اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد ختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه بتو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای
لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو بشدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم

دوست خوبم
اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخون

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/27ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  | 

چهار داستان

ایمان

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .
فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟
او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟
مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های
خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :
مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد

عالم فروتن ...

گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود ٬ کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت :
این کاسه گندم من هستم ! ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت :
و این دانه گندم هم فلان
عالم است !
و شروع کرد به تعریف از خود .
خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید . فرمود به او بگوئید :
آن یک دانه گندم هم خودش است ٬ من هیچ نیستم...

مشعل

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»
فرشتـه جواب داد:« می خواهم با این
مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!»

داستان دو سطل

دو سطل یکدیگر را در ته چاهی ملاقات کردند. یکی از انها بسیار عبوس و پژمرده دل بود ، به همین خاطر سطل دوم برای ابراز همدردی از او پرسید: ببینم چته ، چرا ناراحتی؟
سطل عبوس و دلگیر پاسخ میدهد: آنقدر منو ته چاه انداختند و بالا کشیدند که دیگر خسته شده ام.میدونی پر بودن اصلا برایم مهم نیست،همیشه خالی به اینجا برمیگردم.
سطل دومی خنده اش میگیرد و خنده کنان می گوید: تو چرا این طوری فکر میکنی؟ من همیشه خالی اینجا می آیم و پر بر می گردم. مطمئن هستم اگر تو هم مثل من فکر میکردی میتوانستی
شادتر زندگی کنی.!

" آنتونی رابینز "
در دنیا هیچ چیز به خودی خود دارای معنی نیست بلکه احساسات ،رفتارها و واکنشهای ما نسبت به هر چیزی بستگی
به نحو ادراک و تصور ما از آن چیز دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/18ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط نیلوفر  |